على اكبر دهخدا

1029

امثال و حكم ( فارسى )

نه فلك بر خوان انعامت به پنج انگشت آز * قرب ده نوبت شكمها چار پهلو كرده‌اند ظهير . شكم چار سو كردن . بأفراط خوردن . مثال : فرش تو در زير پا اطلس و شعر نسيج * بيوهء همسايه را دست شده آبله او همه شب گرسنه توز خورشهاى خوب * كرده شكم چار سو چون شكم حامله . سنائى . شكم چرب كردن . به خود نويد و وعد خوردنئى لذيذ و گوارا دادن . شكم خالى صفاى دل است . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم چو بيش خورى بيش خواهد از تو طعام * به خور مخارش ايرا كه معده گر دارد . ناصر خسرو . رجوع به : از گلوبنده شود . . . ، شود . شكم درويشان تغار خداست . شكم زير دست است بهر چه بدهى مست است . نظير : اين تنوريست يكى گرم و بينبارد * بهر آنچش ز تر و خشك بينبارى . ناصر خسرو . پر شود معده ترا گر نبود ميده ز كشگ * خوش كند مغز تو را گر نبود مشك سداب ناصر خسرو هر دو يكى شود چو ز حلقت فروگذشت * حلوا و نان خشك در آن تافته تنور . ناصر خسرو . از حلق چون گذشت شود يكسان * با نان خشك قليهء هارونى . ناصر خسرو خردمندا چه مشغولى بدين انبار بيحاصل * كه اين انبارت از كشگين چو از حلوا بينبارد . ناصر خسرو چو شود معده پر تفاوت نيست * كو ز گندم پر است يا از جو . ابن يمين . چون شد ز گلو فرو چه حلوا و چه زهر . گج . النفس عروف الوف . النفس راغبة اذا رغبتها و اذا ترد الى قليل تقنع . شكم به زبان نمىآيد . شكمش گوشت نو بالا آورده . رجوع به : نان گندم شكم پولادى . . . ، شود . شكم گرسنه آروغ فندقى . با فقر و درويشى كبر و پندار . نظير : به ظن جائع و وجه مدهون . شكم گرسنه و معشوقه‌بازى ! شكمى بايد آهنين چون سنگ * كاسياش از خورش نيايد تنگ . نظامى . رجوع به : نان گندم شكم . . . ، شود . شكوه تاج سلطانى كه بيم جان در آن درج است * كلاهى دلكش است اما به درد سر نميارزد . حافظ . شكيبائى و هوش و راى و خرد * هژبر ژيان را بدام آورد ( يكى داستان زد جهانديده كى * كه مرد جوان چون بود نيك‌پى